منوچهر خان حكيم
293
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نكاح محمد شيرزاد درآورده و به رسم [ و ] آيين خود عروسى كرده آن پريزاد را به دست محمد دلاور سپردند ؛ او دست در گردن آن نازنين كرده ، به مراد دل خود برسيد . الهى جمعى كه حاضرند ، به مراد دل برسند . [ كشتن امير خان قطران ديو را و ازدواج او با عيشافزا بانو ] اما چون چند روزى از آن مقدّمه گذشت ، امير خان حال خود را با وزير شرح داد . وزير به عرض عبد الجبّار رسانيد : كه پدر داماد ، عيشافزا بانو را خواستگارى مىكند . عبد الجبّار جواب داد كه : گنج به دست ( 189 ) آوردن مفت نمىباشد . پسرش آنچه مىبايست كرد ؛ اگر او نيز اراده دارد ، بايد قطران ديو را از سر من باز كند تا من در عوضش عيشافزا را به دو بدهم . وزير اين سخن را به امير خان رسانيد . امير خان از عبد الجبّار پرسيد كه : اين مقدمه چه صورت دارد ؟ گفت : بلى در نزديكى ما كوهى است و در دامنهء آن كوه قلعهاى است ، ديو سياهى در آنجا مكان دارد و از او بسيار آزار به ما مىرسد ، ما با او برنمىتوانيم آمد . اين وزير من بسيار داناست ، مرا خبر داد كه آدميزاد او را تواند علاج كرد . من روز و شب در انديشهء اين بودم كه او خلاف نخواهد گفت ، اما كه آدميزاد در اين ديار كجاست كه اين كار بكند ! تا آنكه امروز قول او بر من ظاهر شد . اما راوى گويد كه چون امير خان گفت : ضرور به تصديع شما نيست و ما را هم سپاهى ضرور نيست ، من خود با يك ديو برمىتوانم آمد و يا البته اين رمزى است و گرنه مثل تو پادشاهى از دست او در آزار باشى ، عجب است . القصّه ، امير خان بهرام را برداشته با چند جنّى ، محمد را وصيّتى چند كرده وداع نمود و سلاح پوشيده با بهرام متوجّه راه شدند . عبد الجبّار نيز با وزير و جمعى از جنّيان از عقب او رفتند چنانكه امير خان خبر نداشت و در فراز آن كوه در مكانى قرار گرفتند كه ببينند احوال چون خواهد شد . امّا امير خان با بهرام همهجا مىرفتند چنانكه بعد از دو روز بدان نزديكى رسيدند و عجايب قلعهاى ديدند كه از سنگ تراشيده بودند و در او نيز از سنگ بود . امير خان در يك طرف ايستاده ، شروع در عبادت كرد و مراد خود را از